تبليغاتX
خلوتِ ساکت و سرد
من اناری را میکنم دانه به دل میگویم: کاش این مردم، دانه های دلشان پیدا بود


دیر بود

صبح بود

همه باید به سرکار می رفتند

رفتند

نه باران بود که بیداد کند

نه مهتاب بود که بیداد کند

می گفتیم : ما راضی هستیم

عشق ما را باور نکند

اما باران باشد

اما مهتاب باشد.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط محسن توکلیان
 

 

به التـماس نجـيبم ، بـخـند ، طوري نيست
به حال و روز عجيبم ، بخند ، طـوري نيست
هـنـوز با تـو و يـادت شـبانـه مـي گــريــم
به اشـکـهاي غـريـبـم ، بخند ، طوري نيست
به عـشق سـاده و پاکـم ، قـسم ، که دور از تو
خيال گشته نصـيبـم ، بخـند ، طـوري نـيست
چقــدر دلـخــوشـم از حــرفــهاي زيبايـــت
نـگيــر خـورده به عـيبم ، بخند ، طوري نيست
ولي اگــر کـه بـگــويم : مـن عـاشقـت هستم
به ســرخـي خـود سـيبم ، بخند ،‌طوري نيست
عـزيـزکـم !‌ به خـدا کـه عـجـيب خسـته شدم
خـدا نداده شـکيـبم ، بـخنـد ، طـوري نيــست
و ياد تکـه کلامـت به خـيـر : " طوري نـيست "
تو هم به حال عجيبم ، بخنـد طوري نيست !!!!


 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط محسن توکلیان
 

خواب های پریشانم را٬ قورت می دهم.
حرفهای پریشانت را هم
دست به دست
سر به سر
...نمی توانم!
به قول خودت
و تمام ِ مادرهایت
من
تنها
لقمه های قدِ دهانم را ٬ قورت باید بدهم!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط محسن توکلیان
 

و کاش جایی بود...جای بی سقف بی پیکری بود که من از این فریادها رها شوم...

درد دارد این روزها...

درد دارد این لحظه ها که عبورشان را می شمارم...درد دارد این رفتن و  نرسیدن...

می دانی این دردها را...؟می دانی؟

...

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط محسن توکلیان
 

وَالظّلم یَبقی مَعَ الجَهل...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم تیر 1388 توسط محسن توکلیان

 

آخر چگونه غزل بگويم

اين روزها که چشم هاي تو قافيه هاي فراري شعرهاي من شده اند؟

اصلاً تابستان نگاهت وقتي که نيست ،

گيرم مدام اين قلب کوچک بهانه گير تير بکشد

شاعر نمي شوم

شبيه يک طرح شايد

که چندي پيش آمد و کنج دفتر دلتنگي نشست

دارا و سارا هم خوشبخت شدند

در اين عصر عاشقانه هاي روي جلد

حسود مي شوم

آقا

شما دفتر ساده نداريد ؟؟؟

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط محسن توکلیان
 

خوش‌به‌حالت  خیابان راهنمایی. چه خیری قسمتت شد از شرِ سیلِ دروغ و نفرت.
امروز چه کیفی کردی از این‌همه مهربانی. دلت از سی سال پیش تنگ چنین
هم‌صدایی بود. دامنِ چنارهایت هم‌رنگِ زلف، سبز جاری. توی گوشَت خوشیِ
هم‌دستیِ هزاران پیچیده. غبارِ خستگی‌ات زدوده  از زلالیِ دل‌ها. پنجره‌ات باز
به آغوشِ شادی. این‌ها که هرکدام چندین نامند در جغرافیای ریای روزمرگی،
بر لب‌شان یک نام. یک فریاد در دلِ تو یِ دل‌خون.

 هفته‌ی دیگرت خدا رحم کند. دوباره ابروهای درهم کشیده‌ای و خشمی و
فریادهایی که با هم نیست، بر هم است. در هم است. فردای انتخابات این
یک‌دستی گم‌وگور می‌شود لای هزاررنگی «من»خواسته‌ها. دوباره همه
می‌پرند به هم و کسی به حرمت هم‌رنگی دیگر سرِ پیچَت، راه نمی‌دهد
به یک از بی‌راهه آمده. دستی توی دستِ ناآشنا قفل نمی‌شود. کسی
لب‌خندی به اشتراک فریاد نمی‌زند.

احساساتی شده‌ام. زیادتر از آن‌چه در این سرزمین می‌توان بود، شاد و امیدوارم.
رها کن پسر. بگذار شبی از عمر به این شعف بگذرد. تا فردای انتخابات مانده هنوز.
تا فردایی که «البته» تکه‌کلامِ این سید هم بشود. کاش نشود. کاش خدا به
امیدواریِ ما ناامیدزادگان رحم کند.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط محسن توکلیان

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال هاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين، آسمان هاي اجاري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامي از ما يادگاري...


 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط محسن توکلیان
 

زمان و مکان و شرایط: منزل ما، یک مهمانی فامیلی بی نهایت رو در بایستی دار، از آن ها که مادر گرامی مثل تازه عروس ها استرس برش می دارد. صحبت آبرو و این ها در میان باشد گویا.

1.شام

مادر به مهمان ها: "بفرمایید از این گوشت های شکار". من در ادامه: "بعله بفرمایید، خیلی لذیذند. این ها را برای این که گوشتشان لذیذ بشود موقعی که با گلوله زدند می گذارند همین طور که خونشان می رود یک مدتی دست و پا بزنند و جان بکنند، بعد خرخره شان را می برند. خیلی گوشتشان لذیذ می شود، بفرمایید!" زن دایی خانمی می کند و بالا نمی آورد. آرنج مادر به شدت با دنده ی سوم من مماس می شود.

2.دسر

آقای دکتر، یک مهمان رودربایستی دار به آبجی کوچیکه: "به به عجب دسری، کیوی و ژله و ... آن هم خامه است روی ژله دیگر؟" من قبل از این که خواهر فرصت جواب پیدا کند: "نه ماست چکیده است مالیده ایم روی ژله! محلی است است، حسابی چرب است. کیوی هم گذاشته ایم که قشنگ ببرد توی معده!" مهمان عزیز ترجیح می دهد شله زرد را انتخاب کند. آبجی با لگد به ساق پای من می کوبد. بیچاره کل عصر را صرف دسر عزیزش کرده بوده.

3.ترشی

دایی محترم زود رنج کم جنبه به مادر: "این سیر ترشی ها اصلا بو ندارد. کهنه است؟" من پیش دستی می کنم، با لحن گوینده های راز بقای تلویزیون: "این ترشی ها هفت هزار ساله است، مال دوره ی فنیقی هاست، به برده هایشان از این ترشی ها می دادند که وقتی توی دریا غرق می شوند دلشان حداقل خوش باشد" دایی پشت چشم نازک می کند. غلط نکنم یک غائله ی فامیلی افتاده باشیم. مادر سرش را خم می کند و دستش را روی چشم هایش می گذارد. خواهر تلاش می کند با پاشنه روی پایم بکوبد.

4.سالاد

جناب آقای فلانی، یک آقای فامیل سببی خیلی خیلی محترم: "چه سبزیجات معطری، این جور چیزها فقط منزل شما پیدا می شود. حتما از کوه چیده اید. چی هست؟" من، خیلی جدی: "شبدر است اصلش، یونجه هم یک مقداری قاطیش هست. گفتیم خاصیت داشته باشد..." مادر از دور با عجله صدا می زند: "امین جان، بیا نوشابه!" فکر کنم زهر تویش ریخته باشد. باید بقیه ی شب را مواظب باشم.

نتیجه گیری اخلاقی: هیچ آدم سی و سه ساله ای عوض نمی شود، من سی و دو ساله که جای خود.

پیش در آمدی بر نتیجه گیری اخلاقی: هیچ امین سی و سه ساله ای آدم نمی شود، که خوب البته به من ربطی پیدا نمی کند.

پی نوشتی بر نتیجه گیری اخلاقی: هیچ مادری هیچ وقت بچه اش را آن طور که هست نمی شناسد، حتی اگر یک میلیون سال وقت داشته باشد. در سی و سه سال که عمرا بشناسد، چه برسد به سی و دو سال

به قلم آقای "ف"!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط محسن توکلیان

 

 

كاش مي دانستي
بعد از آن دعوت زيبا ، به ملاقات خودت
من چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار ، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد
من سراسيمه ، به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور ، زود برخيز عزيز
جامه تنگ درآ
و به چشمم گفتم :
باورت مي شود اي چشم به راه مانده خيس
كه پس از اين همه مدت
ز تو دعوت شده است ؟
چشم خنديد و به اشك گفت ، برو
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه
با توام كاري نيست
و به دستان رهايم گفتم :
كف بر هم بزنيد
هرچه غم بود گذشت
ديگر انديشه لرزش
به خودت راه مده
وقت آن است كه آن دست محبت ،
ز تو يادي بكند
خاطرم را گفتم : زودتر راه بيفت
هرچه باشد بلد راه تويي
ما كه يك عمر بدين خانه نشستيم و
تو تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت :
مرحمت كم نشود
گوييا با من بنشسته دگر كاري نيست
جاي ماندن چو دگر نيست ،
از اينجا بروم
پنجه از مو درآورده بدان شانه زدم
و به لبها گفتم : خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبينم ديگر
كه تو ورچيده و خاموش
به كنجي باشي !!!
سينه فرياد كشيد:
من نشان خواهم داد
قاب نامش را ، در طاقچه ام
و هواي خوش يادش را
در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم ، گفتم :
نذر ديدار قبول افتاده است
وصلت پاك تو با برق نگاه محبوب
و تپش هاي دلم را گفتم :
اندكي آهسته ، آبرويم نبري
پايكوبي ، زچه بر پا كردي ؟
پاي بر سينه چنان طبل ، نكوب
نفسم را گفتم :
جان عزيز
تو دگر بند نيا
اشك شوق آمد
تاري جام دو چشمم بگرفت و به پلكم فرمود :
همچو دستمال حرير ،
بنشان برق نگاه
پاي در راه شدم
دل به مغزم مي گفت : من نگفتم به تو آخر
كه سحر خواهد شد
هي تو انديشيدي ، كه چه بايد بكني
من به تو مي گفتم : او مرا خواهد خواند ،
و مرا خواهد ديد
سر به آرامي گفت :
خوب چه مي دانستم
من گمان مي كردم
ديدنش ممكن نيست
و نمي دانستم
بين تو با دل او
حرف صد پيوند است
من گمان مي كردم.....
سينه فرياد كشيد ،
خوب فراموش كنيد
هرچه بوده است گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه...
بس است
به ملاقات بينديش و نشاط
آفرين پاي عزيز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده است
چشم برقي مي زد
اشك بر گونه نوازش مي كرد
لب به لبخند ، تبسم مي كرد
مرغ قلبم با شوق ،
سر به ديوار قفس مي كوبيد
تاب ماندن به قفس ، هيچ نداشت
دست بر هم مي خورد
نفس از شوق دم سينه ، تعارف مي كرد
سينه بر طبل خودش مي كوبيد
عقل ، شرمنده به آرامي گفت :
راه را گم نكنيم !!!
خاطرم ، خنده به لب گفت ، نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست ،
كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار
دل تو را خواهد برد
سر به پا گفت :
كمي آهسته ،
بگذاريد كه من هم برسم
دل به سر گفت شتاب ،
تو هنوزم عقبي ؟
فكر فرياد كشيد : دست خالي كه بد است
كاشكي ....
سينه خنديد و بگفت :
دست خالي ز چه رو
اين همه هديه
كجا چيزي نيست !!!!
چشم را  ،گريه شوق
قلب را ، عشق بزرگ
سينه ، يك سينه سخن
روح را ، شوق وصال
لب ، پر از ذكر حبيب
خاطر آكنده ياد
كاشكي خاطر محبوب
قبولش افتد
شوق ديدار نباتي آورد
كام جانم شيرين
پاي تا سر همه انديشه وصل

.....

وه چه رؤياي قشنگي ديدم
خواب ، اي موهبت خالق پاك
خواب را دريابم
كه در آن ، مي توان با تو نشست
مي توان ، با تو سخن گفت و شنيد
خواب ، دنياي تواناييهاست
خواب ،
سهم من ،
از تو وديدار شماست
خواب دنياي فراموشي هاست
خواب را دريابم
كه تو در خواب ، مرا خواهي خواست
كه تو در خواب به من خواهي گفت :
تو به ديدار من آ
آه
كاش مي دانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلك دل باز پريد
خواب را دريابم
من به مهماني ديدار تو ، مي انديشم ....

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 توسط محسن توکلیان
درباره وبلاگ
و اویش هی می خواند

و منش هی می جُست

تنها در میان نور ِ آن دو شمع

در آن دور

وقتی شب بود

شب ِ شب ...

...

و رفت تا سالی...




آرشيو مطالب


Blog Skin